‏نمایش پست‌ها با برچسب هویجوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هویجوری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

سیاوش ناظری

شاید شما هم سیاوش ناظری را بشناسید؛ آهنگ ساز و خواننده جوانی ست و نسبتی هم با شهرام ناظری دارد. تا به حال سه آلبوم از او منتشر شده با نام های «هرا» (دف نوازی)، «رقص و آتش» و «گه بی گه» که می توانید در همین پیوندها به رایگان گوش دهید. دیروز را به این اختصاص دادم که چیزهای تازه ای را که در آلبوم «گه بی گه» حس کرده بودم از هم و در مقایسه با کار قبلی اش برای خودم مشخص کنم تا چیزی هم در اینجا بنویسم. چیزهایی که به نظرم آمد سه مورد هست؛ اول این که کارهای سیاوش همگی معناگرا هستند یعنی تلاش دارند تا درک آهنگ ساز از شعر را در قالب صدا و آهنگ منتقل کنند. دوم، سیاوش در خواندن سعی دارد تا با صداش، علاوه بر موسیقی که جریان دارد، متنی را که می خواند فضاسازی کند. این را به راحتی در ادای کلماتی مثل خشم، پرواز، کش کشان، نمودن، دوزخ، جنان، هرکدام به تناسب بار معنایی شان، می شود درک کرد و حتا در چارچوب بزرگتر یعنی یک بیت هم رعایت شده است. این تکنیک در آلبوم دوم آشکارتر هست. و آخر این که در کارهای او تلفیق سازها و زمان بندی های موسیقیایی گوناگون شرقی و هم غربی متناسب با معنا و فضا هست که قابل تامل هست. در کار دوم یعنی همان آلبوم «گه بی گه» باز این سبک آشکارتر هست. زمان بندی های آهنگ ها که در واقع تصنیف هستند طولانی تر از مقدار معمول هستند، اما خسته کننده نیست اند. سیاوش ابتدا به شنونده فرصت می دهد تا با ریتم و ملودی خو بگیرد و سپس آن «برداشت تازه» خود از متن را در آن قالب می ریزد. گوش دادن به کارهاش را به آنهایی که به تنوع موسیقیایی علاقه دارند توصیه می کنم. من کارهاش را دوست دارم و به نظرم او آهنگ ساز و خواننده ی خوبی هست.

تکمیلی: من یک توضیح کوچک بدم که نوشته هایی از من با برچسب «هویجوری» در واقع «نوشته های متفرقه» هستند و برای خودم به همان اندازه اهمیت دارند که دیگر نوشته هام.

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

روایت دوم

دم دمای صبح بود. ابراهیم از همان سرشب در جاش می غلتید و خواب و بیدار بود. این چند شب را --از همان شب که به آن دیار آمده بود-- نخوابیده بود. وهربار، تا چشم هاش روی هم می رفت، دوباره پیام آور وحی اش را می دید و آن پیام نو: «ای ابراهیم، پسرت را به قربانگاه ببر.. ». به پهلو گردید و صورت هاجر را برای صدامین بار برانداز کرد. صورتی که زیر شعاع های نحیف نور ماه نقش روزگار بر جبین اش بیشتر و بیشتر برجسته می نمود. نقشی که از روزهای تنهایی خبر می داد، از رها شدگی در بیابان، از به چنگ و دندان کشیدن طفل کوچک اش و هزار رنج و هزار سختی. چشم از صورت هاجر برداشت و دست به زیر روانداز برد. دست مرطوب اش نوک خنجر را توی کنفِ پیچیده لمس کرد و به آرامی فشرد.

به چشم برهم زدنی پشت صخره ها و سنگ ها بود. همین جا قرارشان بود؛ پدر و پسر. چهره اش درهم بود و باز رفته بود توی فکر. بارها تصور کرده بود که در بازگشت چه گونه ماجرا را برای هاجر بگوید. اصلن از کجا شروع کند؟ بگوید که چه..؟ که خدا چنین گفته؟ گفته که چه بشود؟ چرا اسماعیل؟ چرا نه ساره و نه هاجر؟؟ اصلن چرا نه خودت؟ راه دیگری هم هست: اصلن برنگرد! از همان راه به سمت خانه هم می شود رفت. می روی و دیگر هم هاجر را نخواهی دید. با خودش می جنگید.

اسماعیل آمد. راهی شدند. شیب سختی را تندُ تند بالا می رفتند. اسماعیل سوار و ابراهیم پیاده؛ هرکدام در فکر و اندیشه ای بودند. باید جنبید. خدا کیست؟ الان است که همه جا روشن شود. خدا کجاست؟ زودتر می بایست کار را تمام کرد. اگر خدایی نبود چه؟ کار که تمام شود، راه برگشت را سبک تر و تیزتر هم می شود رفت. می شود رفت؟ می شود برگشت. از کجا معلوم که وحی باشد و نه توهم؟ گفتگوها بود تا به قربانگاه رسیدند. کوتاه صحبتی کردند و نیایشی خواندند. خورشید خاموشی را پس زده بود و حالا صورت های گرفته ی ابراهیم و اسماعیل روشن شده بود. دست هاش را بست. پاهاش را هم. خنجر تیز را از لای کنف بیرون کشید و روی سینه پسر خیمه زد. چاقو را گذاشت روی گلوی پسرش و برید. خون فواره زد. و به یک لحظه دست هاش را و ردا و صورت اش را همه در خون پسرش دید. احساس سبکی می کرد. دل اش می خواست همان جا بخوابد.