‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

گرفتار نیست اند این مردم

از جمله کارهایی که دوس دارم مرور کردن است. برای کشف خودم. به نوشتن می ماند. به همان نشخوار کردن -- اگر شان گاو را خیلی ماتحت نمی دانید. مرور می کردم که چه می شنیده ام و می خوانده ام این روزها و هرکدام چقدر تاثیرگذار بوده اند بر من؛ از فیلم ها، جدایی نادر و سیمین، از کتاب ها انهدوانا (مجموعه ی شعر شاعران غربت نشین است) و قران، از آدم هایی که شما هم بشناسید علی طهماسبی و برتراند راسل..، از موسیقی، چندتایی.. مخصوصن این معرفی و نوازندگی. و هم  بسیاری.. بسیار

این ها چیزهایی ست که از نظرم می گذشتند و می دیدم و می دانستم که مهم بوده اند. اما دیگرانی بودند که یادم نبودند اما به محض اینکه دوباره دیدم تازه درک کردم چقدر آشکارند در من. بگذریم.. خواستم یکی از همین ها را بگذارم برای معرفی به شما و برای یادآوری به خودم؛ داستان کوتاهی از هوشنگ گلشیری با صدای خودش: انفجار بزرگ.


گوش بدهید کـ اننهو صدای امیدست.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

گرده افشانی

غروب بود. تابستان بود. گرم بود. نفس که می کشیدم هوای تازه در تنگنا جل می زد بین شاخه های گل کلمی ریه ام و سر می کوبید به دیوارهای سینه ام. دلم می خواست دست می بردم و می کشیدم شان بیرون جفت ریه ها را، یا حالا یکی یکی -مثل وقت های که مامان با برس و با وسواس زیاد ته جیب شلوارها را پیش از شستن پاک می کرد- همانجا کنار خیابان می نشستنم و می تکاندم شان. می شستم شان.
از کودکی چندان خاطره ندارم. راست اش کلن خاطره کم دارم. اگر هم یادم هست زمان و مکان اش نامشخض است و پس و پیش. بیشتر چیزهایی که لمس کرده ام اما، از یادم نرفته اند/نمی روند. مثلن گرمای خیابان تابستانِ آسفالتی همین جاست همین کف پام روی میز تحریر. یا تپش قلب ام وقتی بایست تصمیم می گرفتم برای حرف زدن هنوز جایی روی گردن ام نوشته است؛ آنقدر دقیق یادم هست که اگر می دانستم آنقدر تپش یعنی چقدر فشار خون می توانستم فشار خون این گلدان را اندازه گیری کنم. نشاط هوای توی سینه ام را هم به یاد دارم وقت فوتبال های شب ماه رمضان. همین که امروز نیست. که می دانم جا تنگ است توی سینه ام. توی سینه هام. این سینه ی امروز همان سینه است؟ ده سال پیش..؟ از ذهن ام گذشت.
دویدن ات دیگر چیست؟ با خودم گفتم. راه باز می کردند برای ام. برای این که به آنها نخورم. برای اینکه آنها را نخورم. شست هام را قلاب کرده بودم به پهلوی کوله پشتی م. گوشی تلفن دست چپم بود بین چهار انگشت و کلاه نخی روی سر کوله ام با ریتم سینوسی بالا پایین می رفت. به نظرم ایستاده بودم. نمی دویدم. هرچند قدم با شک نگاه می کردم به پاهام که زمین می سپرند یا نه؟! اصلن این پای من است؟ اما دیگرانی که از کنار دستم، مثل درخت های کنار جاده رد می شدند، یا آن دیگرانی که جای خالی می دادند تا به هم نخوریم، دل خوشی می دادند که بله.. می دوم.
رستوران ته خیابان را مثل آمال دوردست ام برانداز می کردم که برسم اش. که برسانم اش. می شمردم هربار صندلی هاش را دور میزهاش. و آن خانم حامله که خندان می خرامید بین من و آن صندلی های دور، دست برد دوبار میان موهای کوتاه روشن اش. هربار که پایین می آورد دست اش را و روی گردن اش سُر می داد شمردن ام را باطل می کرد. نقاشی کلیسا از ذهن ام گذشت و فکر قدیمی ای که وقت بارداری هر مادری مریم است و هر کودکی عیسا. دیگر هن و هن می کردم که رسیدم به رستوران. کوچه را برانداز کردم و راه آشنا را در پیش گرفت ام. دست چپ.. دست راست.. جاده که دوباره پیاده رو شده بود. ده قدمی نرفته بودم که.. محکم به زمین خوردم. طوری که یادم نیست کی اینطور به زمین خورده بودم! 
هنوز درست درک نکرده بودم که چه شده.. خیلی آرام چرخیدم ونشستم. نفس ام هنوز درست بالا نمی آمد. زانوهای ام را کمی تا زدم و دست هام را حلقه کردم دورشان و نوک سه تا انگشت دست راست ام را با دست چپ محکم گرفتم. زخم ها به سرخی می زدند و درد کم کم می آمد. حس عجیبی داشتم. انگار تمام اعضای ام را یک بار از نو کنار هم چیده باشند. مدت ها بود بدن ام را اینطور احساس نکرده بودم. بیشتر بودن ما انسان ها همان است که درک می کنیم؛ مجموعه ی دریافت ها که هست اند اما جایی ندارند.. برای آن چند لحظه من چند جای دیگر هم حضور داشتم.. در انگشت شست ام، در زانوی راست ام، در آرنج هام.. مثل اینکه در فضا بسط پیدا کرده باشم. انگار که  بخشی از بودن ام به روش گرده افشانی در هوا پخش شده.. از فکرهام خنده ام گرفته بود. خانم و آقای میانسالی که احتمالن زمین خوردن مرا دیده بودند به من رسیده بودند و نگران حال ام را پرسیدند. متوجه شدم که باید چیزی بگویم و تکانی بخورم. ایستادم، دست های ام را تکانی دادم و گفتم «کار می کنند.. همه چی روبه راهه» و با خنده ی من اونها هم خندیدن اند. آقا گوشی موبایلم را برداشت و به دست ام داد و نگاه اش کنجکاو بود که آیا کار می کنه.. و من بی معطلی روشن کردم اش. هردو خوشحال شدیم. متوجه نشدم او چرا البته..؟! شست هام را قلاب کردم به پهلوی کوله پشتی ام. نگاه خانم گره خورد به لکه ی خون پشت دست ام. بلند گفت ام ممنون. چشم هاش چرخید به سمت صدا. و ناگاه دست برد پشت ام و کلاه نخی را آرام تکاند. گفت مواظب خودت باش. گفت ام ممنون. آقا سری تکان داد. هنور سیصد متری مانده بود.


۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

با عجله بر می گردم که یادم نرود

پری شب توی قطار
پشت به جهت حرکت نشسته م کنار دوتا دخترک جوان با آرایش غلیظ و عجیب و با حرف های عجیب تر. یکی لاغراندام با موهای مشکی درخشان و بلند، ابروها و مژه های مشکی، گردنبندی با نقش کوچکِ برگی سربی و با چشم های قهوه ای روشن -که هراز گاه می گردند و مرا نگاه می کنند- نشسته روبروی دوست اش در کنار پنجره. و دیگری با پوستی روشن تر، چشم هایی روشن تر و اندامی درشت تر نشسته کنار من. «می رن ازدواج می کنن، بعد توی خونه.. بچه دار می شن.. همشون همینو می خوان.. زود بچه دار بشن..» اولی می گوید و لب و لوچه اش را کج می کند و تهوع آور می داند آنچه را که به تصویر کشیده! و دومی می خندد و سر تکان می دهد.. و با احساس و از ته دل بلند می گوید «دو یو مَری می؟؟ .. دو یو مَری می؟» .. و من تعجب زده در حرکات اش برداشت ام این است که احتمالن فیلم جدیدی آمده که من ندیده ام اش و نقش اول اش یا دوم اش هی این جمله را توی یک سکانس خنده دار جوری گفته که این دخترک های جوان دل شان می خواهد جای نقش مکمل اش باشند! اولی می خندد و تکرار می کند «دو یو مَری می بِیبی؟..»
این دو صحبت را می برند و با گوشی هایشان ور می روند. من کتاب می خوانم و آن ته دو سه تا مست عربده می زند. مشروب را به زمین می ریزند. شلوار این دختر روبه رویی از زانو تا ران پاره است. آنها مشروب را از زمین پاک می کنند. یه زن چشم بادمی می آید و ظرف های خالی نوشیدنی ها را می برد. می شنوم که این یکی مست به آن یکی نهیب می زند که بیست و پنج سنته.. یعنی نده که ببرد و آن یکی می گوید درسته .. بی خیال .. کنار دستی ام فریاد می زند که یک چیز مهمی یادش رفته.. من اسم آلمانی اش را بلد نیستم ولی آخرسر معلوم شد خط چشم بوده.. از آن روبرویی قرض می گیرد و شروع می کند به آرایش. آن طرف دیگر خانمی خوابیده است. و من کتاب می خوانم. از ذهنم می گذرد که  «این بخش ششم هوای تازه را چقدر دوس دارم. بیشتر ار بقیه! همه اش را یک جا دوس دارم!»
به جایی می رسیم که یادم نیست و همه می روند پایین و یک سری آدم تازه می چپند توی قطار. پسربچه ای می آید و می نشیند کنار من. آقایی بلادرنگ می رسد با دختر کوچولویی در بغل و خانمی به دنبال اش و چارتایی می نشینند توی سه تا صندلی خالی کنار من. سلام می کنند. سلام می کنم. کتاب را می بندم. آهنگ را که تازه چاق کرده بودم توی گوش هام قطع می کنم. گوش می دهم و مثل صحنه ی تاتر شش دنگ حواسم به آنهاست. جا تنگ است و بچه ها دوتا توپ گنده دارند در بغل که از عرض دست هاشان بزرگتر است. ماموریت این یکی کنار من این است که توپ را طوری نگهدارد که به من نخورد و به دخترک روبروی من توی بغل پدرش گفته شده که به ساق پای من لگد نزند. پدر چیزی توی گوش مادر می گوید. پسرک می پرسد «چی گفتین؟» و مادر می گوید «ایش ساگ دیش نیشت» یعنی قرار نیست تو بدونی. آن دو یکدیگر را می بوسند و من خجالت می کشم. دختر به من لگدی می زند و پدر خجالت می کشد. جای خالی زیاد هست در کنارم. ولی دلم نمی خواهد بلند بشوم. دوباره لگد می خورم. دیگر ممکن نیست بلند شوم.
به سمت سینما
می روم پایین و راهم را می گردانم به سمت سینما. یک بطری آب می خرم. تند می کنم. یکی می پرسد سیگار داری و من دست پاچه سیگاری برای اش در می آورم. هوا ابری است. بلیط می خرم. خیابان شلوغ است. باران نمی بارد. زمین خیس است و درخت پیش پای سینما عطسه می زند توی عینک ام. دخترکی می خندد، مثل من، هم به من و هم به عطسه ی درخت و من یقین می کنم که ایرانی ست. سینما کوچک و دنج.
به سمت خروجی
کودکی ام از برابر چشم هام می دود به سمت خروجی سینما و من به دنبال اش. شادم. اگرچه هم فیلم و هم کودکی ام به صورت تراژیکی دارند می دوند به سمت درگاهی. دخترک ایرانی دیگر نمی خندد. مبهوت نگاه می کند به چشم های خندان من که احتمالن یعنی چی؟ چرا؟ و من خیلی توضیح دارم که بدهم ولی عجالتن حواسم را می دهم به کودکی ام و می دوم پی اش. بیرون هوا تاریک است و سیگارها روشن. گوشی زنگ می خورد. قرار پیاده روی فردا را می گذارم. می روم که شب را پیش دوستان ام بمانم. قطار تاخیر دارد. می نشینم روی پله های جلوی کلیسا و برای اولین بار شهر بزرگ برای ام غریبه نیست. باد موافق که بوزد سیگار را می گذاری گوشه ی لب ات و هردو دست ات آزاد است. و با دو دست رها چه کارها که نمی شود کرد. یکی آواز می خواند. و باز کسی می پرسد سیگار داری؟ می شود کاغذی را با قلمی آشنا کرد. می شود از بطری های در بسته آب نوشید. می شود سازی نواخت. می شود باری برداشت از دوشی. یکی دارد گیتار می زند. و قشنگ هم می زند. مست های بی خطری دارد اینجا. یکی هنوز آواز می خواند. شهر زنده است و سیگار می کشد. قطار را می گیرم و کاغذ را در می آورم که یادداشتی بنویسم برای وبلاگ. به وبلاگم برمی گردم. می شود دکمه های پیراهنت را گشود. می شود در آغوش ات کشید. کسی می گذرد چیزی می گوید و من نمی فهمم. لبخند می زنم.

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

اندر احوالات ام؛ خو می گیریم؟

دی شب خواب ام نمی برد. تا دو بیدار بودم. رفتم روی بالکن. سکوت یکنواختی پراکنده بود. و درخت ها هم به احترام باد سری تکان می دادند. می زد به سروصورت ام؛ خنک بود. لذت می بردم. چراغ های خودکار راهرو که خاموش شدند، ناگهان چشم ام به آسمان گره خورد! ..ستاره؟ این همه؟ اینجا؟ قفل شد چشمهام توی همون ملاقه ی قدیمی که یه سرش می خوره به قطب شمال و اون سرش --قبل تر ها-- می خورد به گردن نقره ای و زلف چین-چین دختر همسایه. درشت و واضح! تمام سراپام از زمان خارج شد و احساس خویشاوندی کردم با مختصات فضایی که در آن قرار گرفته بودم. برای اولین بار! بعد از این دوسال! با این سرزمین غریبه نزدیکی احساس می کردم.
سرم به سمت افق ِ باز پیش رو که چرخید، خوب می دانستم که معنی این خانه ها و آن جنگل انبوه روبرو و چشم های سرد خانم منشی از فردا معنایی کمی متفاوت خواهد داد. معنا دادنی س؟ پس اینا تا حالا کجا بود اند؟ یعنی دارم خو می گیرم؟ خو گرفتنی س؟ پیوند با زمین اما از طریق آسمان.. یعنی چی؟ فردا هم همین آسمونه؟..

به همین خیال ها و فکرها بود که لرزان پریدم توی راهرو و اتاق و دست آخر رختخواب گرم ام.

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

چندتا عکس برای تنوع

در طول یک ماه گذشته که ایران بودم و برگشتم، تغییرات آب و هوایی جالبی را تجربه کردم. گفتم شاید برای تغییر حال و هوای اینجا هم خوب باشه تا چندتا از اون مشاهده ها را بذارم؛


 ساحل گرم کیش و خلیج فارس با ترکیب رنگی که فکر می کنم بهترینِ رنگ های دنیا هستند و دمای هواش که بالای 30 درجه بود.


تپه های آبکوه، مشهد، جایی که برای من کلاس درس و یادگیری بوده و هست در آفتاب اریب پاییزی اش.


کوه عظیمیه ی کرج که سه سال برای من هم طور بود و هم حرا. چه شب هایی و چه سکوت هایی.

 
دریاچه ی کِمنادر بوخوم که یخ زده بود از سرما و چه طبیعت زیبایی داره. جای تازه ای برای من: در فقدان کوه ها عالی هست برای قدم زنی های طولانی.

این هم معجزه برف با درخت ها؛ مسیری که هرروز طی می کنم. این همه تنوع و تقریبن همزمان. واقعن طبیعت چه زیباست!

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

پاییزها زمین هم مست می شود

پاییز است، برگ ها به سرعت می ریزند --لااقل اینجا پشت پنجره ی اتاق من-- و من حظی می برم از تماشا، اونقدر که گیج بزنم؛ انگار که زمین هم شتاب گرفته و با سرعت بیشتری به دور خودش می گردد.
البته این فقط حس و حال من نیست. در واقع، در پاییز که برگ درخت ها می ریزند مقدار قابل توجهی جرم در راستای شعاع زمین جابه جا می شود که ممکنه سرعت دورانی زمین را زیاد کنهاما در بهار دقیقن به عکس درخت ها همین جرم را در دوباره به شاخه ها و برگ ها می برند و سرعت کاهش می یابد. درست مثل وقتی که دست هاتون را در حال چرخیدن باز کنید.
نظریه ی زیاد استواری به نظر نمی رسه --یادمه جایی خواندم که برای توضیح مستی زمین پیشنهاد شده بود اما چندان جدی گرفته نشد، اما سرگیجه ی من رو به خوبی توجیه می کنه : ).

پی نوشت توضیحی: یادم نیست کجا این مطلب را خوندم. منبعی براش ندارم.
پی نوشت توجیهی: جایی که زمین مست هست و تلوتلو می خوره، آدمی جای خودشو داره.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

رانندگی با دنده و کلاچ


دست آخر و بعد از کلی امروزوفردا کردن، برای گرفتن گواهینامه ی رانندگی ثبت نام کردم. راستش کمی قبل تر اصلن به خودرو و رانندگی فکر نمی کردم. از ترس و دلهره ی رانندگی برای اولین بار که بگذریم : )، شگفت انگیزترین چیزی که دیدم ابزار کنترل خودرو بود که در اولین نگاه به نظرم خیلی ابتدایی و ناکارآمد آمدن. کلاچ و دنده واقعن ابزار مسخره و غیرقابل اعتمادی هستند. من که بی نهایت شگفت زده شدم.

راستش قبل از این، آمار مرگ ومیر در تصادف های رانندگی برای من خیلی عجیب بود، اما حالا دیگه خیلی مراقبم، چون به نظرم هر خودروی در حال حرکت یک ماشین خطرساز با احتمال موفقیت بالا هست. به علاوه حالا دیگه به نظرم کلمه «تصادف» واقعن کلمه مناسبی برای این برخوردها نیست، چون اساسن استفاده از این ابزار «احتمال» خطر بالایی دارد و زیاد شبیه تصادف نیست!

البته من از خودروهای دنده-خودکار چیزی نمی دانم، اما به گمانم خیلی بهتر از خودروهای معمولی باشند.