‏نمایش پست‌ها با برچسب جالب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جالب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

اثر لایدن فراست

اجاق های خوارک پزی که با برق کار می کنند معمولن به آهستگی سرد یا گرم می شوند. بارها به همین دلیل پیش آمده که ظرف پلاستیکی ای را بسوزانم و یا دست خودم را! مشکل عمده ی  من اما درست کردن برنج آب کش هست: دمای صفحه ی اجاق (که برنج با آب روی آن جوشیده) برای دم کشیدن برنج خیلی بالاست و طول می کشد تا خنک شود. گاهی با چند قطره آب سرد کمی سطح را خنک می کنم. این کار اگرچه خطرناک هست اما از طرفی خیلی جذاب هم هست. چطور؟  چون وقتی قطرات آب با سطح داغ اجاق برخورد می کنند  به طور غیر عادی و زیبایی شروع می کنند به غلت زدن روی سطح اجاق! به این پدیده اثر لایدن فراست می گویند. در واقع قطره های آب در برخورد با سطح داغ به سرعت بخار می شوندو یک لایه ی بخار دور آنها را می گیرد. این لایه به قطره ی آب اجازه می دهد که به راحتی روی صفحه ی اجاق بلغزد! و چون هدایت حرارتی لایه بخار بسیار کم است قطره آب به راحتی بخار نمی شود.

اگرچه این پدیده سرد شدن اجاق را کند می کند اما اتفاق بامزه ایست. گروه میث بایسترز مثال جالبی از این پدیده نشان داده اند (ویدیو زیر)  به این ترتیب که اگر یک فرد دست مرطوب اش را درون سرب مذاب فروببرد برای یک زمان کوتاه از آسیب دیدگی مصون خواهد بود. البته این کار دیگر خیلی خطرناکه برای امتحان کردن!


۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

این آدرس به یاد داشته باشید

«اینترنت آرشیو» مجموعه ی بسیار خوبی از داده ها و به خصوص کتاب های اسکن شده است و  به تازگی خبر داده که مجموعه اش از مرز سه میلیون کتاب گذشته! برخلاف گوگل متن کتاب های «اینترنت آرشیو» در فرمت های مختلف/ممکن قابل دانلود هست اند.
اگرچه «اینترنت آرشیو» در حوزه هایی مشغول به اسکن هست که دردسر کپی رایت نیست و اغلب منابع آزاد هست اند، اما مجموعه ی کتاب های باارزشی را جمع آوری کرده است. من تعدادی از کتاب های مهم و کم یاب مثل مجموعه دوجلدی مقالات گیبس یا یکی از خلاصه-کتاب های لاگرانژ را اینجا پیدا کرده ام.
خلاصه این که؛ این آدرس را به یاد داشته باشید ضرر نمی کنید.

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

گوگل در جنگل های آمازون

قرار شده تا گوگل امکان نمایش-خیابانی اش را به آمازون ببره. در این پروژه گوگل افراد محلی را تعلیم خواهد داد تا عکس برداری کنند. دست آخر هم گوگل امکانات اش را برای آنها باقی خواهد گذاشت تا  به این ترتیب خودشون بتوانند به این کار ادامه دهند.
جالب اش این که تجهیزات گوگل برای عکس برداری در خیابان صاف و سرراست طراحی شده اند و می بایست حالا کمی تغییر پیدا کنند تا بتونن در شرایط خاص جنگل و رودخانه کار کنند:

فکر که می کنم، مردمی در نظرم می آن که تا دیروز حتا کسی نمی دونست اونا وجود دارند و از فردایی نزدیک هرروز مراسم مذهبی شون را توی گوگل آپ خواهند کرد (: پیش بینی آینده برای آنها و هم برای جنگل های بارانی آمازون سخته.

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

این بیست و هفت هزار نفر..

27612 نفر از استفاده کننده های آی.فون در کره جنوبی از شرکت اَپل به خاطر هتک حریم خصوصی و جمع آوری اطلاعات مربوط به موقعیت جغرافیایی افراد شکایت کرده اند!
در طی محاکمه هریک از شاکی ها تقاضای یک میلیون دلار کرده اند که در نهایت برای هرکدام از آنها 932 دلار غرامت در نظر گرفته شده است. این یعنی اگر قرار باشه اَپل این قضاوت را بپذیره می بایست بیش از 25.5 میلیون دلار جریمه بده! جالبه نه؟!

منبع: ام اس ان

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

با چشمان بسته سنگ-کاغذ-قیچی را ببرید!

یک تحقیق در دانشگاه کالج لندن نشون می ده که وقتی دو نفر (یا سه نفر) در حال بازی سنگ-کاغذ-قیچی هست اند، و چشم یکی (یا دوتا) از بازیکن ها بسته است احتمال اینکه بازی مساوی بشه (هردو یک شکل را بیارن) خیلی بالا می ره و در صورت برنده شدن، اغلب کسی برنده است که چشم هاش بسته است!
توضیح این پدیده به این شکل هست که در واقع کسی که چشمان اش باز هست در مقابل فردی که چشمان اش بسته است، فرصت بیشتری برای واکنش دارد (حدود دویست میلی ثانیه)، اما این زمان به قدری کم هست که عمل به حالت خودآگاه در نمی آد و در این زمان کم فرد تنها فرصت تقلید کردن را داره.
به عبارت دیگر واکنش انسان در مرحله ی آغازی که بسیار کوتاه هم هست اغلب ناخودآگاه هست. خیلی جالته جالبه، نه؟! در واقع این دقیقن اون بخشی از رفتار انسان هاست که احتمالن ماهیت غریزی شان را هم باز خواهد تاباند! البته منظورم این نیست که انسان ها را می شه بر این اساس قضاوت کرد. در واقع حتا مخالف این موضوع هم هست ام.


منبع: نیوساینتیست

۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

تاثیر زبان بر تست شخصیت

من همیشه به روانشناسی و علوم انسانی ِ مشابه به آن به دیده شک نگاه کردم و می کنم. هرچند خیلی ازش لذت می برم و مطالعه اش برام جذابه، اما کمتر در روابط واقعی لحاظ می کنم اش. دلیل اش هم این هست که گاهی حس می کنم ممکن هست کنش-واکنش های من را با افراد پیرامون ام مورد تاثیر قرار بده، بدون اینکه دقیقن بگه چرا. و خوب برای من که یک آدم به صرف بودن اش مهم تر است از چگونه بودن اش ترجیح می دم بدون پیش زمینه ای باهاش برخورد کنم.
حالا، در طول هفته ی گذشته با یک وبگاه جالب آشنا شدم که براساس یک تست شخصیت، سیستم روانشناسی نسبتن جالبی را طراحی کرده. دوتا چیز جالب در این وبگاه بود؛ اول اینکه امکان اش هست که بتونی نتایج را با دیگران مقایسه کنی (بنابراین اگر کسی را برای درازمدت می شناسید و شباهت های شخصیتی بین خودتان را می دونید، می تونید یک سنجش کلی از آزمایش داشته باشید). دوم اینکه نتایج آماری نسبتن وسیع ارایه شده اند و در طول زمان به صورت نمودار نمایش داده می شوند (پس اگر نتایج را به صورت کلی (مطلق) نمی پسندید، فکر می کنم لااقل بررسی مداوم در طول زمان برای تان جالب و شاید کاربردی باشه).
آزمایش مربوطه هم، به نظر آزمایشی استاندارد موسوم به تستِ شخصیت بیگ-فایو هست که بنابه تعریف، پنج مولفه ی کلیدی ِ شخصیتی را بررسی می کنه. البته کمی صبر و حوصله می خواد.
خوب تا اینجاش را احتمالن قبلن هم نوشته اند. چیزی که من می خواستم از تجربه ام اضافه کنم این بود: من در طول هفته این تست را دوبار با فاصله ی زمانی کم انجام دادم. بار اول به انگلیسی و بار دوم به فارسی. نتیجه ها خیلی متفاوت بود؛ شاید به طور متوسط حدود سی درصد جابه جا شدند. وقتی که خوب دقت کردم دیدم معنی کلمه ها برای من (با وجود ترجمه ی نسبتن مناسب*) در فارسی و انگلیسی دیگر بوده اند. به این معنی که برای جواب دادن به سوال های انگلیسی ملایم تر و میانه رو تر فکر می کردم. مثلن سوالی مشابه این بود «یک دین قطعی و کامل برای همه وجود دارد» و جواب من به فارسی بود «به هیچ وجه» و به انگلیسی فقط بود «نه». چیزهایی به ذهن ام می رسه، اما خوب مطمین نیست ام که دلیل این مساله چی هست. شاید بخشی به ناتوانی زبانی من برگرده اما به نظرم بخش قابل توجهی هم خود زبان به عنوان «بستر فرهنگ مربوط به خود» هست. حالا کدام نتیجه و در چه زبانی درست تر هست؟


* در فارسی لغات به نظرم خودمانی تر به کار رفته بود اند.

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

شاخص برازش یا h-index

دوباره وقت شد که یک چیزی اینجا بنویسم (:. این بار هم مربوط به نوشته ی قبلی ام درباره ی دنیای علم هست.
شاید در مورد شاخص های مقاله ها، نشریه های علمی و همینطور اشخاص (یعنی پژوهش گر ها) شنیده باشید. برای نشریه های علمی، عددی هست به نام impact factor، که من به «ضریب تاثیر گذاری» ترجمه می کنم، که هرچه بالاتر باشه به معنی این هست که نوشته های اون نشریه مورد استناد بیشتری قرار گرفته و به عبارتی نفوذ بیشتری در جامعه ی علمی مربوط به خودش داره. این عدد اگرچه معیار دقیقی نیست (چون متاثر از عوامل زیادی هست) اما تقریبی از کیفیت و اهمیت نشریه به دست می ده.
برای مقاله ها (یا کتاب ها) بهترین شاخص، تعداد ارجاع های به اون مقاله هست؛ citation. و به نظر من شاخص خوب و مناسبی هست. حتا این ارجاع ها می تونه زنجیره ای دنبال بشه و ارزش مقاله را بیشتر آشکار کنه. منظورم از زنجیره ای، نقش یک مقاله در گرافی هست که اون را به دیگر نوشته ها به صورت رشته ای وصل می کنه. وبگاه http://isiknowledge.com مرجع خوبی برای این جور بررسی ها هست.
در مورد اشخاص هم تعداد مقاله هایی که نوشته اند اولین چیزی هست که به چشم می آد. اما برای درک عمیق تر، تعداد ارجاع ها به مقاله های اونها خیلی مهم تر هست. برای اینکه موضوع شفاف تر بشه یه شاخص دیگر هم تعریف شده به نام h-index (من بهش می گم شاخص برازش) که تعریف اش هست: حداکثر تعداد مقاله هایی (عدد آ) که هرکدام حداقل همون تعداد (آ) مورد ارجاع قرار گرفته اند. یعنی اگه کسی ده تا مقاله داره و سه تا از اونها هرکدوم سه بار یا بیشتر مورد ارجاع قرار گفته باشند، شاخص برازش اون نویسنده می شه سه. هرچند دقیق به نظر نمی رسه اما به طور نسبی نوشته های ارزشمند را در رزومه یک فرد به خوبی غربال می کنه. به علاوه به نظرم تعریف اش جالبه. (جای فکر کردن و بازی کردن داره (:)
همه ی این ها رو که کنار بگذاریم یه پژوهش گر  حرفه ای معمولن کَمَکی عمیق تر نگاه می کنه و مقاله ی خوب و پژوهش گر به اصطلاح کار-درست را به روش های خودش پیدا می کنه. البته چون گاهی برخوردها سلیقه ای هست انتشار و به دنبال اش این اطلاعات آماری که در بالا نام بردم باعث می شه کار محکی بخورده و بارخورده اش دیده بشه. اما همیشه هم اینطور راست و درست نیست. برای مثال من مقاله ای هم دیده ام که از بن اشتباه باشه و سی و هشت بار هم مورد ارجاع قرار گرفته باشه (در رشته ی من سی و هشت عدد قابل توجه ای هست). اشتباه البته عمدی نبوده (من با نویسنده اش صحبت کردم و او اصلن نمی دونست اشتباه کرده). متاسفانه هزینه ی چنین نوشته ای خیلی زیاده، چون ممکنه انگیزه ی پژوهش های نادرست زیادی شده باشه. این من را یاد خاطره ای می اندازه که فاینمن تعریف کرده:

میلیکان برای اولین بار شارژ الکتریکی یک الکترون را بر اساس آزمایش فروافتادن یک قطره روغن اندازه  گیری کرد و عددی به دست آورد که امروز ما می دانیم این عدد نادرست هست. دلیل خطای اندازه گیری او این بود که، مقداری را که برای گرانروی (ویسکوزیته) هوا در نظر گرفته بود، غلط بود. به نظر جالب خواهد آمد تا به تاریخ آزمایش هایی که پس از کار میلیکان برای اندازه گیری بار الکتریکی یک الکترون انجام شده اند نگاهی بیانداریم: اگر نمودار مقادیر اندازه گیری شده را نسبت به تاریخ آنها رسم کنیم. متوجه می شویم که در طول زمان هریکی کمی بزرگتر از قبلی هست اند و کم کم به سمت مقدار درست آن سیر می کنند.
چرا مقدار صحیح در اولین اندازه گیری های پس از میلیکان به دست نیامد؟ این جریان چیزی است که پژوهش گران از بیان آن شرم دارند، چون ظاهرن قضیه از این قرار بوده که آزمایشگران وقتی به یک نتیجه خیلی بزرگتر از نتیجه ی میلیکان دست می یافتند با خود فکر می کردند که «حتمن این محاسبه اشتباه هست» و آنها می بایست به دنبال اشتباه شان بگردند و دلیلی برای آن «اشتباه» پیدا کنند. و درست برعکس وقتی به نتیجه ای نزدیک به آنچه میلیکان گزارش کرده بود می رسیدند دیگر چندان وسواسی به خرج نمی دادند! و به این ترتیب مقدار واقعی مدت ها مخفی ماند.

می بینید که دانش دنیای پیچیده ای داره. اما به هرحال هنوز به نظرم بازار علم بازار پاکیزه تری (در مقایسه با دیگر جاها مثل صنعت و دلالی و سیاست و دین و ..) هست. کَمَکی البته..

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

آیا می توانیم نت پنجم را پیش بینی و اجرا کنیم؟

من گاهی ساز-نواختن می آموزم و به طور تجربی دوتا چیز جالب یاد گرفتم: اول) زمان هایی که یادگیری طولانی می شه هر از چندگاهی باید کوک سازم را دوباره بررسی کنم. چون ممکنه خیلی تدریجی از میزان اش خارج بشه، بدون اینکه من متوجه بشم. دوم) وقتی آهنگی را در یک دستگاه (روند) مشخص می شنوم، می تونم نت ها را حدس بزنم. مطمینم که این به خاطر دانستن آن اجرا نیست، چون من هنوز مسلط نیستم به اسم ها و گو شه ها، و تنها به کمک گوش دادن زیاد هست. مدت ها بود دوست داشتم آزماشی درباره ی تربیت پذیری توان شنیداری انسان بکنم. آزمایش به این قرار هست: اگر لطف کنید و قطعه ی زیر را گوش بدهید چهار نت را خواهید شنید. حالا اگه می تونید لطف کنید و این چهار نت به علاوه ی نت پنجم (یا اگه دلتون خواست بیشتر) را که به ذهنتون می رسه حدس بزنید، ضبط کنید و برای من بفرستید. با ترکیب صوتی که دوست دارید و هرجور که راحت هستید اجرا کنید. --اگه چیزی به دست ام رسید می گذارمشون همین جا. نتیجه ی این آزمایش در واقع می تونه اشاره ای به تربیت پذیری قوه ی شنیداری انسان باشه. من پیش بینی می کنم که به آسانی نت مورد نظر پیش بینی خواهد شد. در واقع اگه این درست باشه تایید می کنه که فواصل موسیقیایی مرجحی برای ما وجود داره که به نظرم همین طور هست.* اگه به اندازه ی کافی نمونه داشته باشم، می تونم آنالیز صوتی مختصری هم بکنم که اون را هم اینجا منتشر خواهم کرد و به نظرم جالب می شه.


ضبط را می تونید آن-لاین هم انجام بدهید:
1- به این آدرس بروید.
2- صدای خود را ضبط کنید. (روی علامت رکورد کلیک کنید، برای توقف روی علامت چشمک زنِ استاپ کلیک کنید، و برای اینکه به صدای تان گوش کنید روی لیستن کلیک کنید). می توانید دوباره این کار را تکرار کنید.
3- آن را به آدرس من ایمیل کنید (گزینه ی «فرستادن به یک دوست» را انتخاب کنید)؛
vacancyblog-at-gmail-dat-com
4- اگه دوست ندارید لازم نیست آدرس ایمیل واقعی تون را بنویسید. وب سایت از شما یک پسورد هم خواهد خواست. به این ترتیب ممکن هست ناخواسته عضو وب سایت بشوید. اگر دوست ندارید عضو شوید. آدرس ایمیل واقعی خود را وارد نکنید.
5- اگر هم دوست داشتید پیامی هم بگذارید به صورت صوتی. البته لطفن در یک فایل جدا  پیام بگذارید.

* توجه داشته باشید که تا به این جا نظرات خودم بود و مطالعه ی خاصی نداشته ام. بنابراین شاید درست هم نباشند.

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

decline effect - اثر کاهشی

کمی پیش تر پستی درباره ی این که چطور یک گزارش علمی اشتباه ممکنه برای جریان علمی هزینه بر باشه نوشتم. گویا این بحث خیلی داغ تر از این ها ست. پیشنهاد می کنم مقاله زیر را بخوانید:

The Truth Wears Off  (Is there something wrong with the scientific method?), by Jonah Lehrer; New yorker, December 13, 2010.

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

یک عمر به گوسفندها خندیدیم!



ما می تونیم اشیا را براساس ویژگی شان دسته بندی کنیم. همین طور می تونیم بین دوتا ویژگی به راحتی سوییچ کنیم. یعنی مثلن اگه برای ورق-بازی یک دسته کارت را بنا بر رنگ شون دسته بندی می کنیم، می تونیم برای یک بازی دیگه به صورت دیگه ای دسته بندی کنیم (مثلن براساس شماره) و به راحتی بین این دو تعریف شیفت کنیم. آزمایشی برای بررسی این توانایی تعریف شده که موسوم هست به «انتقال عملکرد بین بُعدهای درونی-بیرونی». در برخی اختلالات ذهنی انسان ممکن هست این توانایی هاش را از دست بدهد.

دو روز پیش جایی خوندم که آزمایش بالا روی گوسفندها نشان داده که آنها هم قادر به دسته بندی و سوییچ بین روش دسته بندی هست اند. در این آزمایش دو ظرف مشابه، یکی محتوی غذا (آبی) و دیگری را بدون غذا (زرد)  برای گوسفندها آماده کردند. آزمایش نشان داد که پس از مدتی گوسفندها تنها به سمت ظرف آبی می روند. سپس آزمایش را کمی پیچیده تر کردند: آنها به جای دو ظرف رنگی مشابه، دوتا ظرف رنگی با شکل های مختلف را آماده کردند. در این حالت گوسفند می بایست دسته بندی براساس رنگ را فراموش کند و بر روی شکل تمرکز کند تا راحت تر به هدف اش یعنی غذا برسه. و گوسفندها توانست اند! این آزمایش خیلی مهم بود چون از گوسفندها اعاده ی حیثیت کرد! (یادم هست سال ها پیش من روی مرغ ها آزمایش مشابه ای کردم که از پس اش برنیامدند (:)

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

لخت، رو در رو با واقعیت های خودمان

نمی دانم طنز تصویری «لخت در آیینه» را می بینید یا نه. کارهای جالبی هست اند که به مسایل فردی و اجتماعی جامعه ی ایرانی می پردازند. تابه حال شش نسخه از این مجموعه منتشر شده. در مورد این کار، خوب جای بحث زیاد هست. اما در مورد سبک کار؛ بسیار نو و ساختارشکن هست اند و به عنوان کاری که هنوز تعریف و چارچوبی به دست نداده (و به دنبال آن می گردد) قابل قبول اند. اینجا شش امین (آخرین تا این لحظه) برنامه از این سری را می بینید. یادآور می شوم که برنامه برای بزرگسالان هست. و انتشار آن در این جا به معنی تایید همه ی جنبه های برنامه نیست.


لینک این برنامه در فورشِیرد
لینک به صفحه ی فیس بوک

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

هانس روزلینگ؛ آمار غیر کسل کننده

هانس روزلینگ، پزشک و متخصص آمارِ سویدی، نتایج پژوهش های آماری اش بر روی دگرگونی جهان (از نظر اقتصادی و سلامتی) در طول حدود دویست سال گذشته را ارایه می دهد. روش نمایش داده ها این ارایه را بسیار جذاب کرده. به خصوص که نتایج بسیار باارزش و قابل توجه هستند.



اگر به یوتیوب دسترسی ندارید به تی دی ای تی ای دی سری بزنید. این سخرانی حدود بیست دقیقه است.

اگر مطمین نیستید که می خواهید بیست دقیقه وقت بذارید، می تونید اول نمونه چهار دقیقه ای زیر را ببینید و تصمیم بگیرید: در یوتیوب یا در اسکول تیوب.

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

Symphony of Science -- and these all are really really there



«علم و موسیقی دو علاقه مندی من هستند و من سعی دارم تا آنها را به هم پیوند دهم و به شکلی عرضه کنم تا همچنان که موسیقی به شنونده لذت می دهد، پیامی معنی دار را برای شنونده به همراه داشته باشد، [...]  هدف از پروژه ی «سمفونی علم» این است که فلسفه و علم را به شیوه ای نوین و از طریق آهنگ و موسیقی به میان مردم بیاورد.»
-- جان باسول   John Boswell
سمفونی علم نام پروژه ای هست که سعی می کند تا پیام های علم را از زبان دانش پیشه گان شناخته شده ارایه دهد و برای این کار از موسیقی الکترونیکی و تلفیقی به عنوان بستر استفاده می کند. منشا آغاز این ایده به نظر بیشتر در کارهای کارل ساگان هست.  تا به حال شش آهنگ از این سری ارایه شده که به نظر من جالب بودند. رهبر این پروژه جان باسول است. او قبل تر بر روی پروژه ی کُلُرپالس کار کرده که در نوع خود کارهای جالبی در موسیقی الکترونیک هستند.

«ما همه به هم پیوند خورده ایم» یکی از کارهای سمفونی علم هست که من دوست می دارمب (:



۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

آن سه میمون خردمند؛ چیز بدی نبین، چیز بدی نگو و به بدی ها گوش نسپار

موضوع نه درباره ی نظریه تکامل و نه سیاسی هست (چنان که این روزها ممکن هست از کلمه ی میمون بر بیاد)، فقط من دو روز پیش با یکی از نمادهای کهن کشور ژاپن آشنا شدم به نام «سه میمون خردمند» که به نظرم جالب آمد. این نماد سه میمون را نشان می ده که با دست هاشون به ترتیب چشم ها، دهان و گوش ها شون را پوشانده اند با این پیام که «چیز بدی نبین، چیز بدی نگو و به بدی ها گوش نسپار» یا بهتر بگم با گوش، دهان و چشم کاری بدی انجام نده (مقایسه کنید با نماد سه گانه ی دین زرتشت).

این نماد مربوط به یکی از مذاهب باستانی ژاپن به نام «کوشین» هست که البته ظاهرن ریشه در تایوییستِ چینی دارد. در مذهب کوشین مفهومی وجود داره به نام «سانشی». سانشی ها عبارت اند از سه تا کرم که در بدن هر انسانی وجود دارند و رفتار و کردار انسان را ثبت و ضبط می کنن. این روابط الهی (چیزی مثل ملایکه) در هر دوره ی شصت روزه (طبق تقویم باستانی چینی ها)، در شب خاصی به نام «کوشین-ماچی»، بدن را ترک می کنند و پیش «تِن-تای» (خدا) می روند تا در مورد رفتار اون فرد گزارش بدهند. بعد از اون خدا ممکنه فرد بدکار را مریض کنه، عمرش را کوتاه تر کنه یا به لقاالله بپیوندانه. نکته اصلی و البته کاربردی برای منحرفین و گناه کاران اینه که این کرم ها در یک شب خاص و تنها وقتی که فرد خواب هست می توانند خبرها را ببرند. بنابراین اگه فرد توی اون شب بیدار بماند می تواند مانع شود که خبرها در مورد کارهای بد او به خدا برسد (مقایسه کنید با مفهوم فعلی شب قدر). این مراسم البته به یک سنت شب نشینی تبدیل شده که دوستان و فامیل در شب «کوشین-ماچی» دور هم جمع می شوند و سعی می کنند نخوابند.
در مورد میمون های سه گانه دو چیز جالب دیگه هست؛ اول اینکه بعضی باور دارند که آنها باعث می شوند تا یه جورایی گزارش بدی ها به خدا نرسه یا ناقص برسه و دوم اینه این میمون ها احتمالن چهارتا بودند که چهارمی مفهوم «کار بدی انجام نده» را داشته و به مرور زمان از یادها فراموش شده است.

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

سیستم بین المللی واحدهای اندازه گیری

اکتبری که گذشت The International System of Units، SI یا همون سیستم بین المللی واحدهای اندازه گیری پنجاه ساله شد. این سیستم شامل هفت واحد پایه ی اندازه گیری هست: متر (طول)، کیلوگرم (جرم)، ثانیه (زمان)، آمپر (جریان الکتریکی)، کلوین (دمای ترمودینامیکی)، کندلا (شدت روشنایی) و مول (مقدار ماده). البته این سیستم به جزییات زیادی در مورد چگونگی به کار گیری و ترکیب واحدها و پیشوند نام ها و غیره هم می پردازد که شاید برای پژوهشگرها خالی از لطف هم نباشه. احتمالن می دونین که هدف اصلی از این کار این بوده که واحدها مستقل از اشیا و قابل باز-اندازه گیری در شرایط مشابه فیزیکی باشند. اگر به تعریف واحدهای امروزی نگاه کنید متوجه می شوید که با ثوابت جهانی طبیعی مثل سرعت نور در خلا مربوط هستند که یعنی ثبات و دقت مطلوبی به دست می دهند. البته دلیل دیگرش هم اشتباهات و پیچیده گی های محاسباتی بوده که به خاطر تبدیل واحدها وجود داشته است.

شاید درباره ی سقوط فضاپیمای مریخ در سال 1999 شنیده باشید که به نظرم بهترین مثال برای نشان دادن اهمیت یکسان سازی واحدهای اندازه گیری فیزیکی هست. داستان از این قراره که دستگاه اندازه گیری سرعت دورانی این فضاپیما توسط یک برنامه ی کامپیوتری اندازه گیری می شد که واحد نیرو را بر اساس پوند-نیرو (نیروی جاذبه موثر بر یک پوند) محاسبه می کرد. در صورتی دستگاه کنترل، نتایج این محاسبات را در واحد نیوتون فرض می کرد و در نتیجه خطایی از مرتبه ی حدودن چهار و نیم برابر وجود داشت (هر نیوتون حدود چهارونیم پوند-نیرو هست) که باعث شد فضاپیما وارد جو غلیظ تری از مقدار پیش بینی شده بشه و بر اثر اصطکاک از بین برود. این خطای انسانی حدود 125 میلیون دلار برای ناسا هزینه داشت. جالب تر اینجاست که آمریکا تنها کشور برجسته ای هست که واحدهای اندازه گیری بین اللملی را هنوز به رسمیت نشناخته است.

توضیح: توی گوگل چندجایی مطلب مربوط به فضاپیما را به فارسی دیدم اش، اما اول اینکه کامل نبود و دوم اینکه خالی از لطف نبود نوشتن اش.

پی نوشت: شاید دقت کرده باشید که عبارت SI مخفف اسم The International System of Units نیست. این به خاطر اونه که این عبارت مخفف اسم فرانسوی ای هست که برای اولین بار در واقع برای این سیستم به کار رفت.

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

مردی از زمین

داستان این فیلم (The man from earth) یک گفتگوی علمی-تخیلیِ هست بین چندتا دوست؛ روانشناس، باستان شناس، زیست شناس و ... که جمع شدند تا با «دکتر جان اولدمن»، دوستشون، که داره ترکشون می کنه خداحافظی کنند.

چه می شد اگر یک نفر از اواخر دوران پارینه سنگی (Upper Paleolithic) تا به امروز زنده مانده باشه؟ این سوالیه که گفتگوها پیرامون آن شکل می گیره. جان کسی هست که تا به امروز چهارده هزار سال پیوسته بدون مرگ زندگی کرده. او باید هر ده سال محل زندگی اش را عوض کنه چون اطرافیان اش به تدریج متوجه می شوند که او پیر نمی شه. او دوران آتش و شکار و غارنشینی را به یاد داره! او حمورابی را دیده. همینطور بودا را و خداهای بسیاری را که به وجود آمده اند و از بین رفته اند و مذهب ها و همین طور گونه ها. او یاد گرفته که چطور خودش را گاهی به مردن بزنه. او یک نقاشی اصل از دوست قدیمی اش ونگوگ داره و یک کمان از دوران غارنشینی. و دست آخر اینکه همه ی آدم هایی که او دیده، کار کرده، با اونها ازدواج کرده یا دوستشون داشته مرده اند. ایده ی فیلم برای من بسیار هیجان انگیز بود. تصور اینکه چندتا راه گوناگون برای بازگو کردن این داستان می تونه وجود داشته باشه؟

بعد از این فیلم به ذهنم رسید که ما همه تاریخ زیادی می دونیم فقط اگه ارتباط بین دوره ها را طوری منطقی و با زمانبندی درست پیدا کنیم، می تونیم یکی از این داستان ها بسازیم. آیا دوست دارید این فیلم را ببینید؟ -اگه ندیدید. من می خوام ادعا کنم که اگه از این نوشته لذت بردید احتمالن از فیلم هم لذت می برید.

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

پاییزها زمین هم مست می شود

پاییز است، برگ ها به سرعت می ریزند --لااقل اینجا پشت پنجره ی اتاق من-- و من حظی می برم از تماشا، اونقدر که گیج بزنم؛ انگار که زمین هم شتاب گرفته و با سرعت بیشتری به دور خودش می گردد.
البته این فقط حس و حال من نیست. در واقع، در پاییز که برگ درخت ها می ریزند مقدار قابل توجهی جرم در راستای شعاع زمین جابه جا می شود که ممکنه سرعت دورانی زمین را زیاد کنهاما در بهار دقیقن به عکس درخت ها همین جرم را در دوباره به شاخه ها و برگ ها می برند و سرعت کاهش می یابد. درست مثل وقتی که دست هاتون را در حال چرخیدن باز کنید.
نظریه ی زیاد استواری به نظر نمی رسه --یادمه جایی خواندم که برای توضیح مستی زمین پیشنهاد شده بود اما چندان جدی گرفته نشد، اما سرگیجه ی من رو به خوبی توجیه می کنه : ).

پی نوشت توضیحی: یادم نیست کجا این مطلب را خوندم. منبعی براش ندارم.
پی نوشت توجیهی: جایی که زمین مست هست و تلوتلو می خوره، آدمی جای خودشو داره.

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

جورج و تکالیف ریاضی اش


در سال 1939 در دانشگاه برکلی کالیفرنیا، یک دانشجوی دوره ی دکترای ریاضی با تاخیر وارد کلاس آمار اش شد. او که دیر رسیده بود، دو سوالی را که روی تخته سیاه نوشته شده بود را رونویسی کرد و با این تصور که آنها به عنوان تکلیف هستند، حل شان کرد و مدتی بعد به استاد اش تحویل داد. شش هفته بعد استادش با او تماس گرفت و گفت که یکی از اثبات های او را به شکل مقاله ای بر چاپ آماده کرده است! در واقع او دوتا از مسایل حل نشده ی آمار را حل کرده بود. نام این فرد جورج دانتزیگ است. 
امروز که داستان این اتفاق را خواندم خیلی لذت بردم. مخصوصن آنجایی که جرج مسایل را به استاد اش می دهد و می گوید:
[...] ببخشید که تکالیف ام را دیر انجام دادم-به نظرم اینها کمی سخت تر از تکالیف معمول بودن.

این داستان من را به یاد حرف هایی انداخت که در یک برنامه ی جامعه شناسی شنیده بودم:

[...] تصور اینکه کاری نشدنی است، آن کار را برای ما نشدنی می کند [...]

اگر جورج می دانست که چیزی که روی تخته نوشته شده دو مساله ی حل نشده است آیا می توانست آنها را حل کند؟ یا اگر می توانست، آیا این کار به سادگی حل تکالیف در منزل بود؟ 
جورج بعدها آدم سرشناسی شد و به درجه استادی هم رسید. ماجرای کامل داستان را می توانید اینجا بخوانید.
این داستان بن مایه ی فیلمی به نام گود ویل هانتینگ (1997) شد.